بیا خورشید تابانم
روان سوز است سوز من
بیا ای راحت جانم
ترا خواهم به غیر از تو که را خواهم
به غیر از تو چرا خواهم تویی جانم
زنی در من گهی آتش کنی گاهی دلم را خوش
کدامین بهتر است ، از لطف یا قهرت نمی دانم
همانقدر من میدانم که یار من تویی جانم . . .
چه غصه ها که در دلم رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به جمعه ام
دوباره صبح ....
ظهر ....
نه غروب شد ....
ولی تو باز هم نیامدی نیامدی .....